تبليغاتX
زندگی از نو
elle est appelée "à cheval sur le dragon" ... il arrive just une seule fois ... et c'est la première fois

+ نوشته شده در  ساعت 3 PM  توسط bta  | 


کایه تانو(کشیش جن گیر سی یروا ماریا که سعی می کند روح او را از چنگال شیاطین بیرون بکشد): دلم می خواد بدونم چرا اینقدر به من لطف دارین؟

آبرنونسیو(پزشک سی یروا ماریا): چون ما آدم های بی خدا بدون شما کشیش ها نمیتونیم  زندگی کنیم. بیماران ما جسم شونو در اختیار ما می ذارن نه روحشونو و ما مثل شیطان سعی می کنیم روحشونو از چنگال خدا بیرون بکشیم.

+ نوشته شده در  ساعت 9 PM  توسط bta  | 

حس این روزهای من مثل حس تنهایی و تاریکی اینجاست... کسی نمی آید.. کسی نمی رود... کسی هم کسی را انتظار نمی کشد... نه گفتگویی نه اندیشه ای... نه جمله های قشنگ قشنگ و نه کل کل و کامنتی... گمان کنم این تنها واقعیت زندگی همه مان است... "تنهایی"

نه می خواهم غر غر کنم و نه ناله و مویه... من کنار آمده ام که تنهایی را گریزی نیست...

به قول بیگانه کامو تنها یک روز زندگی کفایت است تا باقی عمرت را در یک سلول تنها بگذرانی... راستی تا به حال کسی را مثل او دیده اید که در یک زمان عاشق زندگی باشد و از آن متنفر؟ باید کامو را به تنهایی هایم اضافه کنم... کامو که بیاید سر و کله سارتر هم پیدا می شود... و خوب استادشان هم بیاید بر کارهایشان نظارت کند بد نیست... آقای نیچه! خوش آمدید... فقط گاهی که حوصله تان را ندارم قول بدهید که همه با هم ساکت شویم و روحمان را بسپاریم به سورئال های گابیتو* و ماجراجویی های سرهنگ موردعلاقه اش... گمانم یک نفر جادوگر هم می خواهیک که وقتی خودتان از حرف زدن خسته شدید بیاید جادو جمبل کند تا شخصیتها خودشان داستانشان را بازگو کنند.. خوب پس جنابان نمایشنامه نویس...بفرمایید! و خوب همه با هم همنظریم که بعضی چیزها را فقط در قالب شعر ها می توان گنجاند و بس؟ پس جایی هم به شاملو و حکمت و فروغ و یونان و پرور* و شریفی* و عبدالملکیان بدهید! بالاخره تنوع هم لازم است...

راستی شماها تا به حال در مورد نولان و اسکورسیزی و فون تریه شنیده اید؟ از سینما چیزی می دانید؟ کار آخر وودی آلن را دیده ای؟ بازی دیکاپریو را چشیده اید؟ پس لازم است تمام دوستان سینماگر مورد علاقه من را ملاقات کنید!

راست است که میگویند یک فیلم بین و کتاب خوان هزار بار زندگی می کند  قبل از آنکه بمیرد و آنکه نمی خواند و نمی بیند تنها یک بار!

اینها را گفتم که بگویم من این روزها خیلی تنهایم! بدون وقت قبلی سراغم را نگیرید! و راستی... پایان کتاب تنهایی پر هیاهو را میدانید؟!


*گابریل خوزه گارسیا مارکِز

*همون شریفی

+ نوشته شده در  ساعت 4 PM  توسط bta  | 

قاب روي ديوار شكست و موجهاي آبي رنگ تابلو، اتاق را بلعيد

همه چيز بعد از يك سكون طولاني به جريان افتاد،موج ها تابلو اتاق و من

صداها به دنيا باز گشتند

رنگها معني گرفتند

و پوست تنم خنكاي آب و باد را حس كرد

انگار همه مان بعد از صد سال مردگي زنده شديم...

موجها،تابلو،اتاق و من...

تنها اينبار نفس نمي كشيدم

همانطور كه موج ها و تابلو و اتاق نمي كشند...

و من به سرزمين روياهايم بازگشتم.

+ نوشته شده در  ساعت 9 PM  توسط bta  | 

زمين زير پايت را بكن و تمام حرفهاي نگفتني ات را بريز همان جا... خاكشان كن و سايه ابر بالاي سرت را نشانه كن تا هر وقت كه خواستي برگردي و زير و رويشان كني... لكه سياه زير آن درخت تنها هم منم كه مراقب بودم دلتنگيهايت را كامل بالا بياوري... در اين سرزمين برفي من آوازهايي مي دانم كه خواب خرسها را پر از كندوهاي عسل مي كند... چراغي مي افروزم در تيرگي ات... چشمان تو تاريكي را مي بيند و من چشمان تو را*... مي دانم... شيرجه هاي نرفته كوفتگي هاي عميق بر جاي مي گذارد... خوب مي دانم... تنها به ياد داشته باش كه يك مرد عشق را پاس مي دارد... يك مرد هر آنچه را كه مي تواند به قربانگاه عشق مي آورد... آنچه فدا كردني است فدا مي كند... آنچه شكستني است مي شكند... آنچه تحمل كردني است تحمل مي كند... اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گداي نمي رود...


*برگرفته از شعري از مرتضا كيوان

+ نوشته شده در  ساعت 7 PM  توسط bta  | 

كلاه حصيري ام را باد برد... 

در پسند لحضه هايي كه از يادشان مي هراسم...

در پيشند لحظه هايي كه فكر آمدنشان دهانم را تلخ مي كند...

و هستند در ميانه لحظه هايي كه بي هدف انتظار مي كشند...

تنهايي ام صد ساله خواهد شد؟

كلاه حصيري ام را كجا گذاشتم راستي؟


---------------------------------------------------------------

پ.ن: آدمها هميشه از دور دوست داشتني ترند يا آدمهاي دوست داشتني هميشه دورند؟ نمي دانم ولي اين روزها آدمهاي دور و بر نخوانده بمانند بهترند! نبودم چند وقتي! دنبال باد تا اينجا برگشتم! آمده ام دنبال كلاه حصيري ام بگردم! پيداش كنم با همان بادي كه آمده ام مي روم! 

+ نوشته شده در  ساعت 9 PM  توسط bta  | 

past the point of no return, no backward glances

past all thought of 'if' or 'when' no use resisting

abandon thoughts and let the dream descend 

+ نوشته شده در  ساعت 10 AM  توسط bta  | 

The Best View Of The Heaven Is From Hell

+ نوشته شده در  ساعت 12 PM  توسط bta  | 

Its always hard to remember, and it gets worth when you try to remember sth that you surly do not know  if this is a memory or memory of hearing a memory from others. You don’t know for sure that if the pictures you remember are the projection of the real things or  you are just remembering sth from your albums. Like a dream that you haven't experienced, see the dreams from the third place observer. There isn’t any thing for sure in remembering. There is only almost.

صدای گریه می آید. پاهایم روی کاشی های لخت راهرویی که انتهایش در صدای گریه و تاریکی حل می شود یخ کرده است. حس عجیبی مرا به سمت صدا می کشاند. خواهر کوچکترم همان جا که مادرم آخرین بار بوسید و رهایش کرد نشسته و گریه می کند. لباس گلداری دارد که با بینی قرمز از گریه هایش هارمونیه تهوع آوری ساخته است. او را جز با آن لباس نمی توانم به یاد آورم. انگار کسی سرش را در خاطراتم کرده باشد و باقی لباسهایش را فوت کرده باشد. سمتش می روم و روی کاشی ها می نشینم و به پرده راه راهی که به شدت تلاش  میکند راهرو را از دری که به کوچه باز می شود جدا کند زل می زنم. دست به سرش می کشم. دستم را پس می زند. جرات ندارم کلمه ای بگویم. چون می دانم که او نه دست از گریه بر میدارد و نه به حرفهایم گوش میدهد و من با اینکه سرشار از حس مسئولیتی ناشی از خواهر بزرگتر بودنم در عین حال نمی خواهم غرور ناشی از همان بزرگتر بودن را خدشه دار کنم. روی پاهایم چمباتمه زده ام و بی حرفی نگاهش می کنم. حس مسئولیتم اجازه نمی دهد رهایش کنم و فعلا ترجیح می دهم در همان برزخ سکوت کنم و وقت استفاده از کلمه ها را عقب ترمی اندازم. با خودم هزار بار به این کلاس زبانی که گمانم دقیقا هم درک نمی کردم که چه چیزی است که آنقدر مهم است که مادر به خاطرش دو روز در هفته ما را تنها می گذارد  بد و بیراه می گفتم و فکر می کردم که چرا همیشه این تویی که باید گریه کنی و همیشه من باید مغزم را به کار بیندازم که حالا چه کار باید کنم. کاش یکبار هم من گریه کنم و تو مرا تماشا کنی و در گیر همین حسی شوی که دو روز در هفته من را دچارش می کنی. اصلا مگر رفتن او گریه دار است احمق؟ عروسک ها و کتاب ها و بازی هایمان که سر جایش است دیگر چه مرگت است؟ از بین تمام بارهایی که مادر کلاس می رفت من تنها این یکی یادم است. نمی دانم این خاطره چند بار تکرار شده اما من تنها این یکی را به یاد دارم و این قدیمی ترین چیزی است که به یاد می آورم. خواهر کوچک زر زرو تا وقتی مادر از کلاس برگردد همان جا نشست و وق زد و من بی هیچ کلامی آنجا ماندم و همراهی اش کردم. شاید هم بعد از مدتی ساکت شده باشد و با هم به همان پرده راه راه زل زده باشیم و انتظار کسی را کشیده باشیم که نه معنی رفتنش بر دنیای بازی ها و عروسکها  را می دانستیم و نه تغییر ناشی از برگشتنش را.

+ نوشته شده در  ساعت 11 PM  توسط bta  | 

وقتی به خودش آمد که دیگر خیلی دیر شده بود... اصلا نفهمیده بود کی سوار بر اسبش شد و تا آنجا که می توانست تاخت... نگاهی به پشت سرش انداخت. تمام مزرعه ها و کلبه ها و گاوها و تمام سرزمینش تبدیل به رنگ های تندی شده بود که بی سلیقه در هم محو شده بوند... باد به شدت در وزیدن اصرار داشت و او چیزی جز یک شنل نازک همراهش نبود... بی آنکه بخواهد پا به حریم جنگلی گذاشته بود که می گفتند فرای آن چیزی نیست و در آن تنها اشباح خانه دارند... تمام کودکی و جوانی اش درباره این جنگل داستان های خضعبل شنیده بود... از آن داستانها که نه می توانی باورشان کنی و نه جرات داری تجربه شان کنی... از آن داستان هایی که هرگز سرشان با خودت به توافق نمی رسی... ولی به هر حال اکنون ناخواسته پایش بیشتر از خردمندی اش رفته بود و مجبور بود دانشش را نادیده بگیرد و دلش را به همان ذره شجاعتی بسپارد که مردم سرزمینش او را با آن می شناختند... به هر حال او نه اژدها را باور داشت نه دیو ها و نه جادوگر ها و نه حتی اشباح را... پس لزومی نداشت که... " شاید بهتر باشد برگردم" تمام افکارش راجع به جن و پری ها با این جمله وسوسه کنده از هم گسیخت... و لحظه ای بعد به خود پاسخ داد: " برگردی که مثل احمق ها باقی عمرت را در کنار آن آدم های بی اصل و نسب بگذرانی؟" نه... به نظر برگشتن راه حل مناسبی نمی آمد هر چند که او به کسی نگفته بود که می رود تا اگر نظرش عوض شد لازم نباشد به کسی توضیحی بدهد... به خودش که آمد ساعت ها بود در همان نقطه خشکش زده بود و این پا و آن پا می کرد... "ااااااااااااه به راستی زیستن با این احمق ها من را هم خرفت کرده..." با خودش فکر کرد که او متفاوت است... اما چه چیز او را متفاوت می کرد؟ دستانش سرد شد... همان چیزی که این مردم را به خاطر آن احمق می پنداشت... بله... یک داستان... از اسبش پایین پرید افسارش را رها کرد و به سمت دهکده راهیش کرد... هوا سردتر و تاریکتر از وقتی بود که به راه افتاده بود... "برو اسب من... برو  و بوی جنگل را با خود برایشان ببر... بوی اژدها و اشباح و دیو ها را... و شنلم را البته... بگذار افسانه ای شوم، انگیزه ی مردم این سرزمین..." و خودش پا به سیاهی جنگل گذاشت... کسی که می گریزد از گم شدن نمی ترسد...
+ نوشته شده در  ساعت 10 AM  توسط bta  | 

اولین نشانه های بزرگ شدن از آنجا شروع می شود که ما دیگر از اتفاقات اطرافمان تعجب نمی کنیم... بچه ها وقتی هنوز از آن دنیای کودکی شان جدا نشده اند پتانسیل آن را دارند که بزرگترین فیلسوف های عالم شوند... از همه چیز تعجب می کنند و راجع به همه چیز سوال دارند... از اینکه تو چطور راه می روی چطور حرف می زنی سوت می زنی موهایت را شانه می کنی و خلاصه هر کاری که انجام می دهی برایشان عجیب است... وقتی یک پرنده می بینند زل می زنند بهش و انگار که همین الان یک مریخی از سفینه اش پیاده شده باشد چشم هایشان گرد می شود و مدام داد می زنند جوجو... اما ما... خیلی وقت است به این چیزها عادت کرده ایم... زندگی برای ما زنجیره ای از تکرار های مدام است که کشف راز اینکه باران چطور می بارد یا سبزه ها چطور سبز می شوند هم نجاتمان نمی دهد... می دانی... اصلا ما ترجیح می دهیم همان افسانه خدای باران و رعد و فرشته گل ها و سبزه ها را باور کنیم برود پی کارش... بس که محافظه کار شده ایم یادمان رفته که خدایی وجود ندارد... ما خیلی وقت است یادمان رفته چطور سوال کنیم... خیلی وقت است یک تعجب حسابی نکرده ایم... مرده ایم از بی تعجبی...
+ نوشته شده در  ساعت 7 PM  توسط bta  | 

گیرم که در باورتان به خاک نشستم و ساقه های جوانم از ضربه های تبرتان زخم دار است با ریشه چه می کنید ؟
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع می زنید با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟
گیرم که می زنید گیرم که می برید گیرم که می کشید با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟


انجمن صنعتی را بستید؟ باشد مال شما آن اتاقها و دیوارها... ما آنچه را که باید از آنها بیامزیم آموختیم... چند در دیگر مانده ببندید؟ چند اتاق دیگر مانده بگیرید؟ شما نمی دانید، اما ما این سالهاخوب یاد گرفته ایم که آنچه مارا از پا نیاندازد قوی ترمان می کند... بترسید... بسیار بترسید که شما باد کاشته اید... ناگزیر طوفان درو خواهید کرد...

+ نوشته شده در  ساعت 9 AM  توسط bta  | 

 

آن مغرور حتی از اسبی که کالسکه اش را پیش می برد نیز بیزار بود...

+ نوشته شده در  ساعت 9 PM  توسط bta  | 

ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت...

+ نوشته شده در  ساعت 5 PM  توسط bta  | 

Belle
C'est un mot qu'on dirait inventé pour elle
Quand elle danse et qu'elle met son corps à jour, tel
Un oiseau qui étend ses ailes pour s'envoler
Alors je sens l'enfer s'ouvrir sous mes pieds

J'ai posé mes yeux sous sa robe de gitane
A quoi me sert encore de prier Notre-Dame ?
Quel
Est celui qui lui jettera la première pierre ?
Celui-là ne mérite pas d'être sur terre

Ô Lucifer !
Oh ! Laisse-moi rien qu'une fois
Glisser mes doigts dans les cheveux d'Esmeralda

Belle
Est-ce le diable qui s'est incarné en elle
Pour détourner mes yeux du Dieu éternel ?
Qui a mis dans mon être ce désir charnel
Pour m'empêcher de regarder vers le Ciel ?

Elle porte en elle le péché originel
La désirer fait-il de moi un criminel ?
Celle
Qu'on prenait pour une fille de joie, une fille de rien
Semble soudain porter la croix du genre humain

Ô Notre-Dame !
Oh ! laisse-moi rien qu'une fois
Pousser la porte du jardin d'Esmeralda

Belle
Malgré ses grands yeux noirs qui vous ensorcellent
La demoiselle serait-elle encore pucelle ?
Quand ses mouvements me font voir monts et merveilles
Sous son jupon aux couleurs de l'arc-en-ciel

Ma dulcinée laissez-moi vous être infidèle
Avant de vous avoir mené jusqu'à l'autel
Quel
Est l'homme qui détournerait son regard d'elle
Sous peine d'être changé en statue de sel

Ô Fleur-de-Lys
Je ne suis pas homme de foi
J'irai cueillir la fleur d'amour d'Esmeralda

Les trois
J'ai posé mes yeux sous sa robe de gitane
À quoi me sert encore de prier Notre-Dame
Quel
Est celui qui lui jettera la première pierre
Celui-là ne mérite pas d'être sur terre

Ô Lucifer !
Oh ! laisse-moi rien qu'une fois
Glisser mes doigts dans les cheveux d'Esmeralda
Esmeralda

http://www.4shared.com/audio/u64xegTD/notre_dame_de_paris_-_Belle_En.htm


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 5 PM  توسط bta  | 

بس است دیگر... من به خردادهای پر از حادثه های ناگوار عادت ندارم... من به خون و داد و مرگ عادت ندارم... من به این همه وحشت عادت ندارم...بس کن... بگذر از این خیابان های سیاه... این اهریمن قدرت از خون سیر نمی شود... من به دیدن لحظات جان دادنت روی سنگفرش خیابان عادت ندارم...گوش صدای فریاد ها اینک یک سال است که در سرم می کوبد... نرو... تو را به آنکه می پرستی... نرو... نروید... های مردم... من به جای شما... به جای تمامیتان... به جای تک تکتان به همه ی خیابان های شهر می روم... تمام و حرف ها و فریادهاتان را به خیابان ها می برم... و بعد روی همان سنگفرش ها به جای همه تان می میرم... بگذارید امسال من... و فقط من ندا شوم و سهراب و اشکان... من به خرداد پر از خون  گلوله و مرگ هرگز عادت نمی کنم...
+ نوشته شده در  ساعت 2 AM  توسط bta  | 

هرشب خواب می بینم

سقوط می کنم از یک آسمانخراش

و تو از لبه آن

خم می شوی و

 دستم را می گیری

سقوط می کنم هرشب

از بام شب

و اگر تو نباشی

که دستم را بگیری

بدون شک

صبحگاه

جنازه ام را

در اعماق دره ها پیدا می کنند...

+ نوشته شده در  ساعت 10 PM  توسط bta  | 

حس آدمی را داری که میخواهد بدود و روی صندلی چرخ دار نشسته است... مادری که فرزندش را می بیند که از بلندی سقوط می کند اما کاری نمی داند که بکند... درست مثل دویدن در ساحل است... شن ها توانت را می گیرند و تو می پنداری که سخت می دوی اما نگاه که می کنی انگار یک قدم هم بر نداشته ای... مثل آدم بدون پایی که انگشت شست پایش می خارد... مثل خوابی است که در آن نه می توان فریاد زد و نه می توان گریست... رویاهای آدمی خیلی بیشتر از وقت اوست...
+ نوشته شده در  ساعت 3 PM  توسط bta  | 

Every night and every morn
Some to misery are born,
Every morn and every night
Some are born to sweet delight.

Some are born to sweet delight,
Some are born to endless night.

+ نوشته شده در  ساعت 6 PM  توسط bta  | 

در یک روز متفاوت مردم تمام ایمان خود به خدایان قدیم را کنار گذاشتند و قهرمانهای خیالی دیگری برگزیدند... تنها مردمی از سرزمینهای شمالی به خدایان پدرانشان وفادارا ماندند... قدرتمندترین این خدایان اُدین بود... او در والهالا جایی در میان ستاره ها سلطنت می کرد و هوش و بصیرتش به واسطه ی کلاغهای بی شمارش از تمام جهانیان افزون بود... اما آن زمان که شعله های ایمان در تاریکیهای زمینی محو می شد افسانه ای از ذهن آدمیان برخاست که تمام قلب ها را تسخیر کرد... مردی از میان دود و مه و روشنی صبحگاحی خواهد آمد که اژدهایی مخوف را شکست می دهد... زیگفروید نام این قهمان خاکی است که بعد از کشتن اژدها پاداشی به بزرگی خون اژدها می گیرد... خونی که تن قهرمان غالب را شکست ناپذیر می کند... زیگفروید رویین تنی است از مردم شمال که میرود جای اُدین را برای همیشه بگیرد... کسی که بی شک می تواند جاودانه بر زمین و مردمش حکومت کند و اُدین مگر چه کاردیگری جز این می کند؟

اما افسانه ها یکی پس از دیگری در هم محو می شوند... شروع افسانه ای نقطه ای است بر پایان افسانه ای دیگر... بصیرت اُدین از برگی خبر میدهد... یک برگ زیزفون بر پشت زیگفروید که وجه مشترکش با این زمینیان است... و اینگونه است که یک برگ و وزش یک باد بزرگترین افسانه های آدمی را به بازی می گیرند تا بارها و بارها به یادشان آوردند که جاودانگی و قدرت میوه ی ممنوعه ی باغ خدایان ستاره هاست...

+ نوشته شده در  ساعت 11 AM  توسط bta  | 

you are impossibly fast and strong... your skin is cold... your eyes change color... and sometimes you speak like you belong to a different time you never eat or drink any thing... you don't walk under the sun light... you are a vampire...

+ نوشته شده در  ساعت 9 AM  توسط bta  | 

 

Tomorrow is the sword of our king

+ نوشته شده در  ساعت 10 AM  توسط bta  | 

a dishonest man is always a dishonest man so you can easily trust him...

honestly...!

but you can never trust an honest man!

you'll never find out when he would trick!


+ نوشته شده در  ساعت 2 AM  توسط bta  | 

اگر آدم‌ بدها کسی را که دوست دارید آزار دادند، چقدر برای آزار دادن‌شان پیش می‌روید؟

+ نوشته شده در  ساعت 2 PM  توسط bta  | 

زن    بگو آ.

مرد   آ.

زن    مهربون تر، آ.

مرد   آ.

زن    آهسته تر، آ.

مرد   آ.

زن    من یه آی لطیف تر می خوام، آ.

مرد   آ.

زن    با صدای بلند اما لطیف، آ.

مرد   آ.

زن    بگو آ، یه جوری که انگار می­خوای بهم بگی دوستم داری.

مرد   آ.

زن    بگو آ ، یه جوری که انگار می­خوای بهم بگی خوشگلم.

مرد   آ.

زن    بگو آ، یه جوری که انگار می­خوای اعتراف کنی خیلی خری.

مرد   آ.

زن    بگو آ ، یه جوری که انگار می­خوای بگی برام می میری.

مرد   آ.

زن    بگو آ، یه جوری که انگار می­خوای بهم بگی بمون.

مرد   آ.

زن    بگو آ ، یه جوری که انگار می­خوای بهم بگی خوشگلم.

مرد   آ.

زن    بگو آ، مثل اینکه  بخوای بهم سلام کنی.

مرد   آ.

زن    بگو آ ، مثل اینکه بخوای بهم بگی خداحافظ.

مرد   آ.

زن    بگو آ، مثل اینکه ازم بخوای یه چیزی برات بیارم.

مرد   آ.

زن    بگو آ ، مثل اینکه بخوای بهم بگی خیلی خوشبختم.

مرد   آ.

زن    بگو آ، مثل اینکه بخوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای من رو ببینی.

مرد   آ.

زن    نه، این جوری نه.

مرد   آ.

زن    ببین اگه به حرفم گوش نکنی دیگه بازی نمی کنما!

مرد   آ...

زن    پس بگو آ، یه جوری که انگار می خوای بگی دیگه هیچوقت نمی خوا ی منو ببینی.

مرد   آ.

زن    آهان! بگو آ، انگار که می خوای یه چیز خیلی مهم بهم بگی.  

مرد   آ.

زن    بگو آ، انگار که بخوای بهم بگی که دیگه ازت نخوام بگی آ.

مرد   آ.

زن   بگو آ، انگار که بخوای بگی فقط با آ حرف زدن خیلی عالیه.

مرد   آ.

زن    ازم بخواه که بگم آ.

مرد   آ.

زن    ازم بخواه که یه آی لطیف تر بگم.

مرد   آ.

زن    ازم بخواه که آهسته یه آی لطیف بگم.

مرد   آ.

زن    ازم بپرس همون قدر که دوستم داری، دوستت دارم؟

مرد   آ؟

زن    بهم بگو که دارم دیوونت می کنم.

مرد   آ.

زن    و اینکه دیگه حوصله­ت سر رفته.

مرد   آ.

زن    خب، من قهوه می خوام؟

مرد   آ؟

زن    معلومه که می خوام.

       {مرد بلند می شود و برای زن قهوه می ریزد.}

مرد   آ؟

زن    آره ، یه قند کوچولو، مرسی!

مرد   {مرد پاکت سیگارش را به سمت او می گیرد.} آ؟

زن    نه ، خودم دارم.

       {زن پاکت سیگارش را  می آورد و سیگاری  بیرون می کشد.}

مرد   {فندکش را به سوی او می گیرد.} آ؟

زن    فعلا نه، مرسی.

مرد   آ؟

زن    نمی دونم... شاید... ترجیح می دم امشب خونه غذا بخوریم.

مرد   آ.

زن    باشه، ولی آخه سسِش رو داریم؟

مرد   آ.

زن    پس بریم بیرون.

مرد   آ.

زن    پس همین جا بمونیم.

مرد   آ...

زن    بیا اینجا...

مرد   آ...

زن    تو چشام نگاه کن.

مرد   آ.

زن    تو دلت یه آ بگو.

مرد   ...

زن    مهربون تر.

مرد   ...

زن    بلندتر و واضح تر، برای اینکه بتونم بگیرمش.

مرد   ...

زن    حالا یه آ تو دلت بگو، انگار که می خوای بهم بگی دوستم داری.

مرد   ...

زن    یه بار دیگه.

مرد   ...

زن    یه آ تو دلت بگو، انگار می خوای بهم بگی هیچ وقت فراموشم نمی کنی...

مرد   ...

زن    یه آ تو دلت بگو، انگار که می خوای بهم بگی خوشگلم.

مرد   ...

زن    حالا می خوام یه چیزی ازت بپرسم... یه چیز خیلی مهم... و می خوام تو دلت بهم جواب بدی. آماده ای؟

مرد   ...

زن    آ؟

مرد   ...

زن    ...

مرد   ...

حالا بیا دو تایی با هم یه آ بگیم یه آی لطیف یه آی آهسته یه آ جوری که انگار می خوایم بگیم همدیگه رو خیلی دوست داریم یه آ واسه همه ی زنهآ و مردهآ و بچه هآ... یه آی لطیف یه آی آهسته یه آ جوری که دنیآآآآآ تموم شه...

+ نوشته شده در  ساعت 11 AM  توسط bta  | 

این روزها دلم می گیرد از این غم نان و پدر و مادرهایی که بریده اند از خانه و از هم... دلم می گیرد از این همه بدبختی که می بینم و حس می کنم که براستی بسیار زیاد است برایم... و اما باز گلویم از تمام این فریاد ها می سوزد و می گیرد... به راستی کسی صدای ما را می شنود؟؟ دلگیرم از تمام این آدمها که با سکوتشان فریاد هایمان را نظاره می کنند... به راستی که دستهایتان آلوده است به خون خواهران و برادرانمان... باش... باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد...

+ نوشته شده در  ساعت 10 AM  توسط bta  | 

در کشور من "آزادی" تنها نام یک میدان است...

+ نوشته شده در  ساعت 9 PM  توسط bta  | 

 

لعنتی تموم کن بافتن این همه زنجیر مسخره رو..!!

ه ه ه ه ه ه هی... با تو ام ها...! ما زنجیر نمی خوایم

+ نوشته شده در  ساعت 2 PM  توسط bta  | 

 روحم را می خراشد این صدا... صاحب(صاحبان) صدا در نور چراغ ها و برق ویترین ها تکثیر میشود انگار... نمی دانم کجاست و چند نفر است... اما صدایش روحم را رنج می دهد... " یک چادر گلدار زنانه... یک چادر گلدار زنانه..." و هزار سوال جلوی چشمانم ردیف می شود... چرا تنها همین یکی را برای فروش دارد؟ مال کدام زن بوده؟ چطور می شود که مردی چادر زنش را...

به راستی تصویری دردناک تر از این دیده ای...؟ اشک های مردی که دستهای خالی اش را در جیبش پنهان می کند چشمهایش را از زنی که او را بسیار دوست می دارد(و لجوجانه سعی می کند که اثبات کند که بی پولی نمک زندگی است) میدزدد و با با بغض می گوید باید مرد شوی تا بفهمی عزیزم...

از دستهای گرم تو

کودکان توامان آغوش خویش

سخن ها می توانم گفت

غم نان اگر بگذارد

نغمه در نغمه در افکنده

ای مسیح مادرو ای خورشید

از مهربانی بی دریغ جانت

با جنگ تمامی ناپذیر تو

سرودها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد

رنگ ها در رنگها دویده

از رنگین کمان بهاری تو

که سراپرده در این باغ خزان رسیده بر افراشته است

نقش ها می توانم زد

غم نان اگر بگذارد

چشمه ساری در دل و آبشاری در کف

آفتابی در نگاه و فرشته ای در پیراهن

از انسانی که تویی قصه ها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد...
+ نوشته شده در  ساعت 9 PM  توسط bta  | 

E seppellire lassù in montagna

sotto l'ombra di un bel fior...

مرا در کوهستان ها به خاک بسپار...

و گلی روی قبرم بکار...

گل آزادی را...


+ نوشته شده در  ساعت 3 PM  توسط bta  |