تبليغاتX
زندگی از نو

I ll see you in another life brother

+ نوشته شده در  ساعت 11 PM  توسط bta  | 

 kill me with your weapon

but not with your words

+ نوشته شده در  ساعت 4 PM  توسط bta  | 

جاناتان سویفت اگر می دانست که داستان کوچک بودن آدمها در سفرهای گالیورش به یکی از پرطرفدارترین کلاسیک های دنیای بچه ها تبدیل می شود هرگز دست به قلم نمی برد شاید... داستان جنگ لی لی پوتی ها و بولفوسکو ها که سالهاست بحثشان بر سر شکستن تخم مرغ از سر یا ته اش است بی شک چیزی جز داستان حماقت آدمها نیست... اما گمانم تا این سویفت بی نوا با آن سفرهای گنگ و فانتزی اش هست دیگر جایی برای غر غرهای نیچه- که همیشه می نویسد که برای انسان عصر خود زیادی و غیر قابل درک است- نیست جداً... حالا سالهاست که مردم جهان سفرهای گالیور را می خوانند و با شعف فراوان داستان لی لی پوتی بودن همه آدمها را با لبخند به بچه هایشان هدیه می کنند... و اینگونه است که گاهی هیچ کس هیچ چیز نمی فهمد...
+ نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط bta  | 

 

حتی جهنم هم قهرمانهای خودش و داره...

+ نوشته شده در  ساعت 4 PM  توسط bta  | 

-ما یاد گرفته‌ایم آرمان‌ها را به‌یاد آوریم نه آدم‌ها را... چون آدم‌ها از بین می‌روند... دستگیر و کشته می‌شوند اما آرمان‌هایشان سال‌ها بعد دنیا را عوض می‌کند... آرمان‌ها از بین می‌روند... زخمی نمی‌شوند... اشک نمی‌ریزند... ضعیف نمی‌شوند آرمان‌ها درد نمی‌کشند... اما آدم‌ها... چرا.

آرمان‌ها را آدم‌ها می‌آفرینند... آدم‌ها فراموش می‌شوند و آرمان‌ها نه. باروت خیانت و توطئه... خوب می‌دانیم که گلوله و باروت چرا خیانت می‌کنند و این چیزی است که باید فراموش شود... برای همیشه. آدم‌ها از آرمان‌ها ضعیف‌ترند... آرمان‌‌ها می‌مانند و آدم‌ها می‌روند. به‌خاطر آرمان‌هایشان می‌روند آدم‌ها درد می‌کشند و آرمان‌هایشان دست برمی‌افرازند و سر بلند می‌کنند... آدم‌ها جان می‌دهند و آرمان‌هایشان استوارتر می‌شود...

 

جوان: من دبیر کمیته‌ی حزب در آخرین شهر مرزی‌ام. قلب من برای انقلاب می‌تپد دیدن ظلم مرا به صف مبارزان می‌کشاند انسان باید یار انسان باشد من طرفدار آزادی‌ام و به انسانیت ایمان دارم. من طرفدار سیاست حزب هستم که با بهره‌کشی و جهل و به‌خاطر جامعه‌ای بدون طبقات مبارزه می‌کند.

مبلغان: ما آمده‌ایم به نادانان دانش بدهیم تا وضع خود را بفهمند. برای رنجبران آگاهی طبقاتی به‌همراه داریم و به آگاهان تجربه‌ی مبارزه‌ی انقلابی را می‌آموزیم.

جوان: پس من با شما می‌آیم به پیش در راه تبلیغ مکتب اندیشمندان قدیم و پیشبرد انقلاب جهانی...

رئیس حزب: اگر یکی از شما زخمی شد. نباید به‌دست دشمن بیفتد

مبلغان: کسی زخمی ما را نخواهدیافت

رئیس حزب: پس حاضرید کشته‌شوید و کشته را پنهان کنید؟

مبلغان: بلی

رئیس حزب: بنابراین شما دیگر از این‌پس از آنِ خودتان نیستید. شما دیگر نه نامی دارید و نه مادری. لوح‌های سفیدی هستید که دستورهای انقلاب را بر آن می‌نویسند.

 

-ما می‌اندیشیم که آرمان‌های خود را به‌خوبی می‌شناسیم... راه را بلدیم و شور انقلابی‌مان خودش می‌داند که درست کدام است غلط کدام بی‌آن‌که لحظه‌ای شک کنیم...در تکاپوی رسیدن دست‌وپا می‌زنیم اما... در جهان آرمان‌های بد بسیاری بوده‌اند که انسان‌ها به‌سمت آن‌ها رفته‌اند و راه‌های غلط زیادی که آرمان‌های خوب را به هرز عادت‌هایی پرشور و هیجان بدل کرده‌است. ما اما نه به آرمانمان شک می کنیم و نه هرگز به راهی که می‌رویم. این‌گونه است که گاهی آرمان‌ها شکست می‌خورند و آدم‌ها شکسته می‌شوند...

 

آن‌ها به جنوب شهر رفتند. باربرانی را دیدند که در کناره‌ی رودخانه کشتی پرباری را با طناب می‌کشند. ساحل رود لیز بود و لغزنده. یکی از باربرها به زمین افتاد و محافظ کشتی او را به ضرب لگد بلند کرد. مبلغان به جوان گفتند که دنبالشان برو و برایشان حرف بزن. بگو کفش‌هایی دیده‌ای که زیرشان سفت است و آن‌ها دیگر لیز نخواهدخورد. کاری کن که آن‌ها از آن کفش‌ها مطالبه کنند. مبلغان به جوان گفتند: «مبادا دچار ترحم شوی!»

جوان: چه نفرت‌آور است زیبایی این سرود که باربران می‌خوانند تا مشقت کارشان فراموش شود.

چه‌طور می‌شود از دیدن این مردمان به رحم نیامد؟

(به محافظ کشتی) مگر نمی‌بینی زمین لیز است؟ (رو به باربر) بیا این سنگ را زیر پایت می‌گذارم.

جوان: اما مگر درست نیست که هرجا ضعیفی رنج می‌برد از او حمایت کنیم و استثمارشدگان را در مشقت هر روزه‌شان یاری دهیم؟

مبلغان: جوان به باربران کمکی نکرد... ولی مانع ما شد که در محله‌های پایین شهر تبلیغات را دنبال کنیم. او فهمید که احساسات را جدا از عقل به‌کار برده‌است. ولی ما او را دلداری دادیم... خردمند آن نیست که خطا نکند... خردمند کسی است که بداند چه‌طور خطایی را بی‌درنگ اصلاح کند.

 

-جایی خوانده‌بودم هرکس کانون جهان خویش است. آرمان‌های عزیز خیلی که هنر کنند زورشان به خودمان می‌رسد و تمام. دنیای سیاه این روزها به جاهای خوبی نمی‌رود... آدم‌ها هر روز بی‌آرمان‌تر از قبل‌اند حالا آرمان خوب و بد که بماند... صحبت از آرمان‌هایی که در آن سیاست‌بازی‌های بی‌شمار ما را به عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی بدل می‌کند تنها ناامیدانه امیدوار ماندن است.

 

در کارخانه‌ عده‌ای از کارگران اعتصاب کردند ولی چون عده‌ی دیگری سر کار می‌رفتند اعتصاب به‌خطر افتاد. مبلغان به جوان گفتند جلو کارخانه بایست و اعلامیه‌ها را پخش کن. او حاضر به این کار شد.

جوان اعلامیه‌ای به کارگر اول داد: رها کن آن‌چه را داری! تو چیزی نداری! این را بخوان و به باقی هم بده.

کمی جلوتر پاسبان اعلامیه را از کارگر می‌گیرد و از او می‌خواهد کسی را که این را به او داده نشانش دهد. کارگر می‌گوید که نمی‌داند...

جوان جلو می‌آید: آدم که نکشته... چشم‌وگوش مردم را باز کرده.

پاسبان کارگر را با خود می‌کشد و توی سرش می‌زند.

جوان: او نبود.

پاسبان: پس تو بودی

جوان: نه او نبود.

کارگر: فرار کن جیب‌هایت پر از اعلامیه است.

(پاسبان کارگر را می‌کشد.)

جوان هم پاسبان را می‌کشد و بعد ناچار مخفی می‌شود.

سوال: ولی مگر نگفته‌اند که جلو ظلم را بگیرید هر کجا که به آن برخوردید.

مبلغان: او راه را بر ظلم کوچکی بست در حالی‌که ظلم بزرگ یعنی شکستن اعتصاب ادامه داشت.

 

-آدم‌ها در سایه‌ی آرمان‌ها فراموش می‌شوند... در اواخر قرن نوزده و اوایل قرن 20 یکی از بزرگ‌ترین آرمان‌های بشری ایجاد جامعه‌ای سالم و خالص بود، جامعه‌ای که همه‌ی افراد آن تندرست، بی‌نیاز و قوی باشند. سال‌های سال در مورد رسیدن به این آرمان که طرفداران آن که تقریباً همه‌ی مردم متمدن غرب را در بر می‌گرفت بحث‌های پرشوری وجود داشت. و راهکارهایی ارائه می‌شد که برای دانشمندان و نظریه‌پردازان القاب و عناوین افتخارآمیزی را به ارمغان می‌آورد. بعد یک نفر پیدا شد که با ایمان به ان آرمان وارد میدان عمل شد. و راهکارهایی را که دانشمندان پذیرفته‌بودند موبه‌مو به‌اجرا درآورد... و ناگهان جهان با چهره‌ی واقعی خود مواجه شد. و در همان زمان حاشا کردن‌ها و من نبودن‌ها و دیگری را متهم کردن‌ها آغاز شد. نه اسمی از آرمان‌ها باقی ماند و نه کسی دیگر به القاب و عناوین خود بالید... از آرمان‌پردازی‌های یک قرن بشر تنها اسم یک آدم باقی ‌ماند... :آدولف هیتلر

 

مبلغان: کسی که برای نظام نوین می‌جنگد باید قدرت جنگیدن داشته‌باشد و قدرت داشته‌باشد که نجنگد حقیقت را بگوید و بتواند حقیقت را پنهان کند. خدمتگزار باشد و از خدمت سرباز زند. پایبند قول خود باشد و به‌قول خود عمل نکند. به استقلال خطر برود و از خطر بپرهیزد خود را بشناساند و باز ناشناس شود. آن‌که برای نظام نوین می‌جنگد. از تمام صفت‌های خوب فقط یکی را دارد. همان‌که برای نظام نوین می‌جنگد.

 

-آدم‌ها و آرمان‌ها واقعاً مطرح نیستند... چیزی که ما یاد گرفته‌ایم این است: به غلتیدن در سرازیری ادامه بدهیم و دنیای حقیرمان را از هجوم حقایق حفظ کنم. در این راه می‌توانیم آرمان‌ها آدم‌ها و یا هر چیز دیگری را از یاد ببریم. نادیده بگیریم یا متهم کنیم. حتی اگر آن‌چیزها گذشته ما، آرزوی ما، یا خود ما باشند.

پ.ن ۱: این مقاله رو یه روزی واسه ویژه نامه ی انقلاب انجمن اسلامی نوشته بودم... ویژه نامه ای که مثل خیلی چیز ها و کارها و حرفها مجال نفس نیافت و خفه شد! دیالوگ های ایتالیک شده هم از نمایشنامه ی تدبیر برتولد برشت به سرقت رفته است!

پ.ن ۲: چرا وقتی مجبورم یه کار جدی انجام بدم همش فلسفه بالا میارم؟

پ.ن ۳: دیوار بلندی است بینمان... به بلندیه زبان مشترک... کاش زبانت را نمی دانستم تا هر وقت می خواستم بگویم "دوستت دارم" مجبور می شدم برایت کلی نقاشی بکشم...

 

+ نوشته شده در  ساعت 7 PM  توسط bta  | 

اینجا سرزمین عجیبی است... شهری که فقط نیمی از ماه رنگ و بویی عادی دارد... شبی که ماه کامل می شود از همه ی خانه ها صدای زوزه به گوش می رسد و درست تا طلوع آفتاب سرخش از افق شرق تمام غریبه ها دریده می شوند... مردان معشوقه ها و زنانشان را که اهل این شهر نیستند به شهرهای اطراف می فرستند و زنان خود و بچه هایشان را به تخت ها زنجیر می کنند... دروازه های شهر بسته می شود و ابرهای تاریک بر شهر سایه می افکنند... اینجا آدمها فقط نیمی از عمرشان را می زیند... نیمی در وحشت... و نیمی در درندگی... نیمی را انسان و نیمی را گرگینه...

اینجا سرزمین عجیبی است... روزها و حتی شبها زنی در این سرزمین نیست... نه اینکه نباشد... تو آنها را نمی بینی... زنان این سرزمین به دستور مردانش... سرهایشان را می تراشند... لباسهای گشاد می پوشند و صورت ظریفشان را پشت ماسکها ی سیاه می پوشانند... اینجا زنها جسمهایشان... عطرشان... صدایشان و روحشان را در دخمه های تاریک کشته اند و آفتاب هرگز چشمهایشان را نزده است... هیچ دست سفید و لطیفی مدتهاست که گلی را در خاک این زمین نکاشته است... و نتهای زیر بارشان را خیلی وقت است که از اینجا بسته اند...اینجا انسانها تنها نیمی از خود را میزیند... تنها نیمه ی خشن را... نیمه ی زمخت مردانه را...

اینجا سرزمین عجیبی است... عجیب تر از تمام سرزمین هایی که تا به حال دیده ام... وقتی دروازه های شهر پدیدار می شود صدایی گوشهایت را کر می کند... صدای شیون... فریاد... هر چه هست اعماق افکارت را می سوزاند... انگار چیزی را به یادت میاورد... چیزی که به تو خیلی نزدیک است... در شهر هیچ کس نیست... نه اینکه نباشد...تو آنها را نمی بینی... باد تنها در کوچه ها می وزد... انگار صد سال است... صد سال است که دیوارهای این شهر بار تنهایی را بر دوش می کشد... سعی می کنی صدا را که حالا چند برابر بلند تر است دنبال کنی... اما... صدا از هر طرف می آید... از تمام خانه ها... از تمام پنجره ها... گوشهایم را می گیرم و فریاد می زنم... شیون و فریادی هم صدا با هزاران صدا... سرم می سوزد و چشمهایم باز نمی شود... یادم آمد... من هم در این شهر می زیم... در یکی از این پنجره های بسته و درهای قفل و خانه های مخروبه... من هم در اینجا... کنار این آدم ها تنها نیمی از خود را می زیم... نیمه ی رنجور و کم جان سبزم را... 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3 PM  توسط bta  | 

می خواهم مرا گریه ای آموزند چونان چون رودی با مه ای لطیف... تا پیکر ایگناسیو را با خود ببرد و از نظر نهان شود...

نه...

نمی خواهم ببینمش...

نمی خواهم چهره اش را به دستمالی فرو پوشند تا به مرگی که در اوست خو کند... برو ایگناسیو... به بانگ شور انگیز حسرت مخور...

 بخسب...

 پرواز کن...

 بیارام...

دریا نیز می میرید...

+ نوشته شده در  ساعت 1 AM  توسط bta  | 

کی ...  من؟؟

کی ... این؟؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 2 AM  توسط bta  | 

یک دستش را روی دهان من گذاشت و انگشت سبابه دست دیگرش را روی دماغ خودش... و با تمام نفسش گفت:... فییییییییییییییش ش ش ش ش ش ش ش ش ش ش ش ش ش ش ش ش  ش ش ش ش.......

و اینگونه بود که او به جای من همه را از خواب بیدار کرد...

+ نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط bta  | 

لابلای نامه ها و نوشته های نه چندان قدیمی یافتمش. آن موقع ها که از انتشارش خجالت می کشیدم.  به یاد مهسا امرآبادی زن باردار در بند و کودکش.

همه مادرها نه ماه انتظار می کشند تا کودکی از بطن شان بیرون بیاید و متن زندگی شان گرمی نابی بیابد من ولی شش ماه انتظار کشیدم. سه ماه اولش را اصلا خبر نداشتم که دوگانه شده ام و میهمانی ناخوانده در دل دارم.از من بدت نیاید نازنین آخر خودم هم کودک بودم و مست بازی. چه می فهمیدم اگر سرماه، خون سرخی کشاله زنی را داغ نمی کند این یعنی داغ شدن درونش از نفس های حیات موجودی دیگر. ذوق می کردم که از شر این پدیده پیچیده حیات زنانه چند ماهی رهیده ام و می توانم درخت ها و دیوارها را بی هیچ دردسری سرتاسر بالابروم. حالا پدرت شوخی یا جدی هم می گفت : «هی! تو باید بروی دکتر آخر به گمانم من زندگی را تثبیت کرده ام» می گذاشتم به حساب ادامه همان خاله بازی نازی که شروع کرده بودیم و بالا تا پایین آن زندگی دونفره را معصومانه و شیطنت وار به طعنه و طنز می گرفتیم.

ولی شوخی شوخی همه چیز شمایل جدی گرفت. شوخی های پدرت را باور نمی کردم لگدهای تو را هم باور نمی کردم اما درب آهنین که با لگد باز شد، دانستم بازجو شوخی ندارد. سراغ نداشتم در دنیای کوچکم که زنی خبربارداری اش را زبان یک بازجو باور کند و تا خود صبح زار بزند. آنشب بازجو با لگد آمد اما سبد سیبی هم آورد تا مبادا من و تو از سوء تغذیه تلف شویم و او رسوای جماعت شود.

آخر من برای تو چه باید می گفتم پسرک نازنین؟ خودم هم نمی فهمیدم چرا باید برای چاپ چند شبنامه و نشریه دوصفحه ای زیر زمینی توی یک سلول یک نفره با یک دختر موسیاه دیگر اسیر باشم و پدرت نیز چند سلول آنطرف تر مجبور شود ماجرای “تثبیت زندگی” و توقف قاعدگی و احتمال بارداری زنش را به بازجو بگوید تا از او کمی مهربانی برای من و تو گدایی کند. حتما گردن از مو باریکترش نای سرسنگین اش را نداشت وآن لحظه کج شد کله ای که می خواست جهانی را کله پا کند تا به بازجو بگوید که زن و کودکش نیازمند میوه و محبت اند.

می دانم برایت خنده دار است . بخند نازنینم بخند به ما که هنوز قاعده زنانگی را از لای کتاب علوم تجربی و زیست شناسی سال های دبیرستان بلد نبودیم آنوقت می خواستیم قاعده سیاست برهم ریزیم و زیستی دگرگونه برای بشریت رقم زنیم.

فرمول ساده شکل گیری تو در بطن را جدی نگرفتیم اما فرمول پیچیده سیاست ورزی و ماندگاری جماعتی در متن قدرت را چنان جدی گرفته بودیم که به جای نوزده سالگی کردن و بیست سالگی کردن، صدساگی مشروطه به رخ مردان سیاست می کشیدیم تا در گوشه شهری دور، احساس بطالت خویش به نسیان بسپاریم.

می دانی پسرکم، هر چقدر سر انگشت هم قرض میکردم میرسیدم به اینجا که مهر عاقد بر صفحه شناسنامه خشک نشده تو باید شکل گرفته باشی و مگر می شود شتابی چنین در کتاب قطور ادعای ما معنا داشته باشد؟ اما داشت و من خبر حضور تو در دل و جسم لاغرم را زمانی جدی گرفتم که دیگر سه ماه از جدی گرفتن تو برای نفس کشیدن و لگدزدن و اعلام حضور کردن گذشته بود. خبر که از طریق پدر اما با زبان بازجو رسید به سلول ما، همبندم خوب می فهمید معنی نخواستنم را و هرگز سرزنشم نمی کرد که نقشه قطع کردن شریان های حیات تو از حیات معصومانه ام را در گوشه همان سلول حقیر و دور از چشم بازجوهای کبیر بکشم تا تو نیایی و بازیچه این بازیگران نشوی. هم بندم زن بود و کم سن و سال تر از من اما خوب می فهمید دلیل علمی و طبیعی اصرارم برای تکرر ادرار و التماس من به بازجوها و در نهایت خلاصی یافتن در لیوان پلاستیکی چای را.

لیلی زیباترین همراه روزهای نازیبای زندگی ام بود آنگاه که پشت به دیوار می کرد و باصدای بلند عربده میکشید و لودگی میکرد تا مبادا پیشانی ام خیس شود از عرق شرمی که به گاه پناه آوردن به لیوان پلاستیکی، داغم می کرد. هنوز رویش به دیوار و دهانش تا بناگوش باز بود که من لیوان حاصل خلاص شدن ام را سرزیر سطل زباله گوشه اتاق می کردم تا از بوی تند عذاب آورش خلاصی یابیم.

فکر می کنی اینها قصه چندسال پیش است ؟ نه نازنینم من کودک روزهای انقلابم و اینها همش مال دهه هفتاد است و حتی نه دهه شصت. می بینی عزیزکم چه کولاکی کرده بودیم من و لیلی در اتاقکمان با خام خیالی و خوش خیالی خوشایندی که به زعم خویش میخواستیم بشریت را نجات دهیم؟ حالا بشریت توی آن سلول پرت در یک سطل زباله فلزی با نایلون پلاستیکی سیاهی که از گوشه های دهان گردش آویزان بود، به ما دهن کجی می کرد. بشریت از بوی تند و تهوع آور لیوان پلاستیکی چای گوشه اتاق می خندید.

بشریت به انحنای کمر من که قوز کرده بودم گوشه اتاق و معده زخم شده ام را چارچنگولی چسبیده بودم تا از دهنم بیرون نزند می خندید. به دودل بودن ام از بیرون کشیدن بربری اضافه ای که حالا با بوی تند چای و ادرار در سطل و نایلون سیاه، سمفونی گند و گرسنگی من بود می خندید تا بلاخره لیلی دست به کار میشد و نانی خشک از آن مجموعه خیس و تهوع آور بیرون می کشید و من سق می زدم و او یک دل سیر می خندید و می خنداند. با صدای بلند. آنقدر بلند که نه لگدهای تو را جدی می گرفتیم و نه لگدهای بازجو به در را.

قانون ساده آنجا بود ؛ بازجو سه لگد که به در زد ما هم باید با سه سوت، اول چشمبند را می بستیم بعد چادر گلگلی را سر می کردیم و دست آخر پشت به در می نشستیم . اما نان با طعم تند ادرار را که بالا بزنی پوستت دیگر کلفت می شود و هیچ یک از این کارها را نمی کنی. درست صورت به صورت بازجو میا یستی رو به در بلند بلند می خندی آنقدر بلند و آنقدر کشدار که بعد هیچ کس صدای هق هق گریه های کشدار و بلندت را پس از آن خنده دراز جدی نمی گیرد به جزمعده خودت که دوباره ویران می کند درونت را. تو هم که مراعات نکن و هی لگد بزن. از وقتی هم که فهمیدی نقشه نیامدنت را با همراهی لیلی کشیده ام، کشدار تر شده بود لگد هایت.

لیلی میگفت: “حتما با این وزن سنگین من که هی روی شکمت بالا و پایین پریده ام دیگر جانی برایش نمانده طفلی.” ولی تو جان داشتی و هی التماس میکردی . من نمی خواستم شکمم بالاتر بیاید از تصور اینکه پستان در دهان کودکی کنم و عین پستانداران شیرده انجام وظیفه کنم، چندشم می شد و مدام سر به دیوار می کوفتم تا زودتر خلاصم کنند تا من خودم را از تو خلاص کنم. میدانی چه سخت است اعتراف بر این بی رحمی؟ از من بدت نیاید . خوب گوش کن نازنین ام.

مهر آزادی را که نشاندند کف دستمان، گمان نکنی که یک راست رفتیم خانه. نه، لیلی پا به پای من آمد تا اول یک راست برویم میوه فروشی نزدیک زندان شهربانی. آخر این هوس کوفتی ام را نمیدانستم چه کنم. دلم شلیل سرخ می خواست . باور می کنی من و لیلی تا همین چند سال پیش هم نمی دانستیم که قصه آن روز ما و شلیل سرخ، همان ماجرای معروف “ویار” زن باردار است؟ می بینی چه ساده بودیم . فکر میکردیم اثر زندان است و لیلی هم با اصرار و تکرار من ویارش گرفته بود و دست بردار نبودیم. چادر گل گلی زیر بغل، بی هیچ کیف و دفتر و دستک اضافه ای، اول تمام میوه فروشی های شهر را رصد کردیم و بعد مطب تمام پزشکهای زنان را. آن روز نه شلیلی پیدا کردیم و نه دلیلی تا دکترها را متقاعد کند که تو نباشی. همه می گفتند؛ «بزرگ است»، «جنین نیست»، «کودک کامل است» و من تمام آن روز و روزهای بعد جواب هر لگد تو را با مشت دادم. از تمام دیوارهای خانه به این امید می پریدم که تکه سرخی از تو از وجودم بیرون بریزد و کشاله ام را خونین کند و من و تو با هم تلف شویم. نباشیم. آخر پدرت هنوز پشت توری های سوراخ ریز زندان بود و من هی زور می زدم انگشتم از این توری به زور بخزد آن طرف توری تا گوشت دستش بخورد به گوشت دستم و یکهو تنم داغ شود و دلم آرام، ولی نمی شد. نقطه کوچکی از انگشتم با فشار زیاد باد میکرد به آن سمت توری و همان حجم کوچک با لمس انگشت های پدرت داغ می شد و دلم تا یک هفته گرم بود. بی پناهی مضحکی بود با آن همه پناهی که فامیل درست می کردند. تا تو بیایی اما پدرت هم از زندان رهید . همه ما را در تعلیق گذاردند تا اگرچه محروم از حقوق اجتماعی اما آزاد در حبسی مدرن پس کوچه های شهر را پرسه زنیم.

پایم به بیمارستان نرسیده، پرسه های بی پروایم کار خودش را کرد و تو بیرون جهیدی . سخت جان شده بودم در نبرد لگدهای تو به تن نازنین و لگدهای بازجو به درب آهنین و بازی مضحک این نه ماه نخواستن و ماندن. کسی که عهد بسته بود پستان در دهان هیچ کودکی نکند و هنوز تن و زنانگی خویش را غریبه می دید، ناگهان شوخی تلخ درد، زهدانش پاره کرد. سنگ اگر به زیر دندانم می شکست آن دم، شگفت زده نمی شدم نازنین ام! آخر درد دریده بود درون و بیرنم را. نمی فهمیدم چرا این همه اصرار داری که استخوانم بشکنی تا استخوان سفت کنی و بیایی. تا بشوی یکی مثل ما که هیچ خیری از حضور در آشفته بازار بیرون ندیده است. دهان تنگ تو بود و دهان گشاد من که انگار به وسعت تمام دره های عالم هم اگر باز می شد باز کم بود برای جیغ زاری که هنوز ردش ماسیده در گلوی زخمم.

درست آن لحضه اصرار و فشار تو، اگر بازجو بالای سرم بود حتما و حکما حقیرترین متهم عالم می شدم. آخر به گمانم بزرگترین لحظه لابه درعمر زنانه همان دم است که یک زن به هرکسی حاضر است رو بزند و عاجزانه التماس کند و آویزان شود تا کسی کاری بکند برایش. و التماس کردم تا کسی کاری بکند برایم. هر کاری که نفسم برگردد. دیگر از دهانی که دردم را داد می زدم، شرمگین نبودم و از دهان دیگرم که انگار شلیلی سرخ در گلوگاهش مانده بود و با همه ضجه و پنجه کشیدنهایم بیرون نمی جهید هم خجالت زده نبودم. بیرون جهیدی و من هنوز هم مثل مار به خود می پیچم از تصور آن دم دشوار و دردمندی که تیغ در دست هیبت سفیدپوش مردی رقصید و رندانه فرود آمد و بی رحمانه برید دریچه تنگ عبورت را تا میان آخرین فریادی که سینه و گلویم را خراشید، تو بیایی و با اولین گریه ات ساز همدردی با درد و فریادهای مادر کوک کنی.

هنوز در فکر این بودم که بازجوها بی رحمانه تر زخم می زنند یا پرستارهای کشیک؟ هنوز در سرم سمفونی ناموزونی از های و هوارهای خودم و بداخلاقی های پرستاران شب بود و گوش هایم سوت می کشید. هنوز تنم مثل گوشت لخمی افتاده بود بالای همان صندلی سختی که دو پای بیجانم را از دو طرف باز نگاه می داشت. برای آنکه باور کنم این تن رهیده از یک نبرد نفس گیر، هنوز جان دارد و جریان، پاهای آویزانم را تکانی می دهم که ناگهان چیزی می سرد کف پایم و کف پایم را نرم قلقلک می دهد. سرم پایین تر از پاهایم است روی این صندلی مضحک جان ندارم که جنب بخورم. هرچه می خواهد باشد. وقتی خوشم می آید دیگر خیالی نیست که چه باشد.اما وسوسه می کشد مرا اگر ندانم چیست که در این سرای پررنج، ناگهان چون پر نرمی بر پوستم کشیده می شود و رامم می کند. باید ببینم و دریابم که چیست. سر به سختی برمی دارم از سطح سخت صندلی و گردن دراز می کنم: دوپای کوچکی که انگار ماهها در آب خیس خورده و حالا چین خورده و سرخ و چلانده شده است، زیر پاهای من می رقصد. تو به پشت خوابیده بودی نازنینم و پاهایت درست زیر پاهایم در هوا معلق بود …خوشم می آمد و می خندیدم. بلند و کشدار. آنقدر بلند و آنقدر کشدار که بعد هیچ کس صدای هق هق گریه های کشدار و بلندم را پس از آن خنده دراز، جدی نگرفت.

می پرسی پس عهدم چه؟ کدام عهد؟ می خواستم همانند پستانداران شیرده پستان در دهان هیچ کودکی نگذارم؟ هه! بعدها شده بودم مصیبت عظمای فامیل که نمی دانستند در محافل و مهمانی رسمی و جدی چگونه راه دهانم را ببندند و بی صدایم کنند آنگاه که تو شیر می نوشیدی و من انگار که “مادر هستی” دارد به کودک اش زندگی می دهد، مغرور می شدم و جیغ می کشیدم از شعف. هیچ کس باور نمی کرد و هیچ کس هیچ وقت در هیچ یک از کتاب های زیست شناسی و علوم پزشکی هم هیچ فرمول و معادله ای نیافت میان شیرنوشیدن تو و شعف ناتمام من که به جیغی ممتد بدل میشد و آبرو می برد. ناگزیر، ماموریت دونفره من و تو تبدیل می شد به یک ماموریت سه نفره تا هربار پدر حصاری بسازد و پشت این حصار، تو رندانه از من بنوشی و من مستانه جیغ بکشم و پدر نیز گیج و گنگ و مشعوف تر از من و تو، حفظ آبرو کند. مهم نبود دیگران چه می گویند از این دیوانگی بی پایان مادری که به جای دوسال، نیم سالی هم اضافه جیغ کشید.

امروز هم با تو حرف زدم هم با لیلی. دوازده سال گذشت، نه لیلی می دانست که معده ام هنوز زخم است و نه تو می دانستی که ….

+ نوشته شده در  ساعت 2 PM  توسط bta  | 

یاران ناشناخته ام 

چون اختران سوخته
چندان به خاک تيره فرو می ريزند

که گفتی
ديگر
زمين
هميشه شبی بی ستاره ماند.

+ نوشته شده در  ساعت 1 AM  توسط bta  | 

قبل از اینکه زندگی ات را همراه تمام خون رگهایت بالا بیاوری...سبزیه آرمانهایت مردمک چشمهایت را گشاد کرده است...آرام روی زمین می افتی و گیسوان خون آلودت پخش خاک می شود... قلبت هزار تکه می شود و وجدان آدمها پیش از تن نهیفت جان می سپارد... تو را به خدایی که این روزها بیشتر از همیشه به حضورش مشکوکم... به خوابم بیا و بگو... پایان این بی راهه چیست که انتظار مار را  بکشد...

+ نوشته شده در  ساعت 5 PM  توسط bta  | 

۱.توهم سبز این روزها هم ادامه دارد... اما این بار نه آن سبز براق شاد... سبزی که بیشتر سیاه است انگار... و دور است از تمام سرزندگی ها... دور است انگار... بوی خون و خوشنت می دهد... بوی نا برادری و دشمنی... نمی توانی تصور کنی شاید... اما این سبز حالم را بد جور به هم می ریزد...

۲.صدایش گوشت را پر می کند وقتی همه با هم باتوم هایشان را روی سپر های محافظشان می کوبند... و این چند ثانیه و قت برای آن است که قبل از اینکه تا سر حد مرگ کتک بخوری بدوی... اما تو محکم می ایستی... تصویرت هر لحظه در تلق های محافظ گارد ویژه واضح تر می شود... صورتی تکیده... که همه چیزش جز ابروان درهمت را پارجه ای با رنگ سبز براق پوشانده... و تو فریاد می کشی... و صدایت در ولوله ی جیغ و فریاد ها و صدای تند قدم ها گم می شود... چشم هایت را رنگ سبز سیاهی پر کرده... رنگی که حالت را بدجور به هم می ریزد...

۳.کسی داد می زند... "این طرف نه... این کوچه بن بسته..." و تو بیشتر از آن قدم برداشته ای که باز گردی... پشت به کوچه ی بن بست می ایستی و مشتت را محکم می فشاری و سبز سیاه گارد ویژه را انتظار می کشی... اما در یک لحظه بوی معجزه مشامت را قلقلک می دهد... تمام درهای خانه های کوچه درست جولوی چشمانت روی پاشنه هایشان می چرخند و باز می شوند... و همه تو را به پناهگاهی می خوانند تا فریاد بزنند که رنگ سبز سیاه حال همه ی آنها را بدجور به هم می ریزد...

۴.تنها چندین قدم فاصله است میان تو و آنها... و دلیل اینکه هنوز طعم باتوم هایشان را نمی چشی تنها میله های در ورودی دانشگاه است... معجزه ی قداست اینجاست شاید... نمی دانم... چند لحظه بیشتر طول نمی کشد... انگار خدا چشم از اینجا بر میدارد... تمام قوانین برای چند دقیقه محو می شود انگار... و تو از سرعت این اتفاق بهت زده ای... و چشمانت تمام دانشگاه را یک رنگ می بیند... سبز سیاهی که تندی رنگ خون رسوایش کرده... سبز سیاهی که حالت را بد جور به هم می ریزد...

۵.کاغذ سفیدی مقابلت است... دستهایت از صدای آژیرهای مدام آمبولانسی که بیرون می گذرد می لرزد... و با هر صدای فریاد و اعتراض نا خودآگاه سرت به سمت پنجره می چرخد... چشمهایت را روی هم فشار می دهی و سعی می کنی تمرکز کنی:

این چند خط را می نویسم زیرا هنوز از انسانهای جهان نا امید نیستم... سازمان محترم حقوق بشر... اینجا هر روز بسیاری از همکلاسی ها و هم وطن های من را به قصد کشت می زنند... و رنگ تمام شهر های کشور من سبز سیاه است... و این هرگز آن نبود که ما برای ایران عزیز می خواستیم... من در مقابل این سبز سیاه ایستا ده ام اما... شما هم کلاسی هایم را نجات دهید... زیرا این سبز سیاه بد جور حالشان را به می ریزد...

 دیده بان حقوق بشر jun 2009

+ نوشته شده در  ساعت 1 AM  توسط bta  | 

بی شک برای فرزندانم نخواهم گفت که امشب از تمام فعالیت های مدنی نا امید شدم... ژست یک فعال سیاسی را می گیرم و تا آخرین لحظه سرم را بالا نگه می دارم... بگذار ندانند که دوران دانشجویی ام سیاه شد رنگ قصه های هزار و یک شب این سرزمین...

کمانت را زمین بگذار، آرش.
سرزمین تو پیش از آنکه نیازمند ظهور وسعتی باشد که کمانت به ارمغانش خواهد آورد، آرزومند حضور صلابتی است که مردانی چون تو آن را می سازند... تیر را رها مکن آرش... این وسعت فراموشکار را به بهای جان گرانبهایت مخر... مکن آرش... تیر را رها مکن... سرزمین تو افسانه نمی خواهد که یا افسونش شود، یا فراموشش کند... بمان آرش... بگذار ایران زمین وجبی خاک باشد، با آرش، نه گستره ای هرز که خاموشی بی عارش را تنها صدای سیاه کلاغ ها می شکند...


کمانت را زمین بگذار، آرش.


بعد تو، مردمان، مردی را به باد خواهند سپرد، آزادگی را به خاک. بعد تو از تو خاطره ای خواهند ساخت تا برایت بگریند... سرزمین مان دیگر خاطره نمی خواهد آرش... دست می خواهد... جان می خواهد... مرد می خواهد... بمان آرش.
یک باغچه کوچک گل، بهتر از دشتی هرزه علف...
بعد تو، آرش... مردمانت همانطور که داستان دستان تو را زمزمه می کنند، توان پاهای خویش را از یاد می برند... بمان آرش... آنها آنگونه که تو می خواهی به کمانت بیاموزانی شان، نخواهند آموخت... آنها فراموش خواهند کرد که آرش، پیش از آنکه جانش را تیری کند در کمان آزادی... پیش از آنکه کمان را بکشد... پیش از آنکه رها کند... پیش از آنکه رها شود، آرش بوده است...
دستی باید... دستی باید، تا باز پیوند بزند این دستان از هم گسیخته بیمار گنهکار را... کمانت را زمین بگذار آرش... بیاموزانمان که یزدان پاک را جایی فرای درهای بسته تاریکخانه های کور باید جست... ما را با تیرگی این خاک، تنها مگذار... سرزمینمان مرد می خواهد... دست می خواهد... جان می خواهد... ب م ا ن آ...
.

.

.

.

.

.

.

.

خورشید به آسمان و زمین روشنی می بخشد و در سپیده دمان چه زیباست که از ابرها باران به نرمی می بارد. اینک البرز بلند است و سر بر آسمان می ساید و ما در پای البرز به پای ایستاده ایم و در برابر ما، دشمنانی از خون ما با لبخندی زشت، و من مردمی را می شناسم که هنوز می گویند : آرش، باز خواهد گشت.

+ نوشته شده در  ساعت 10 PM  توسط bta  | 

ورق های تاروت زمین می افتند تا طالعی را رقم بزنند

 اما باد می آید و طالع هیچ می نگارد...

 کارت ها بر زمین می افتند بی آنکه هر گز بخواهند بازگو کنند آنچه را که می دانند...

 نفس عمیقی می کشد و دور می شود... 

 شانه هایش را بالا می اندازد و می گوید...

 من دیگر به جادو ایمان ندارم...

+ نوشته شده در  ساعت 3 PM  توسط bta  | 

?what's your name hm -

    ....my nam... my name is noboby-

?excuse me-

...my name is exzibiji... means he who speaks loud sayin nothing-

+ نوشته شده در  ساعت 9 PM  توسط bta  | 

یعنی....

همه مان دیوانه ایم...

می گویی نه؟

 

 

 

بگو... به من چه!

+ نوشته شده در  ساعت 11 PM  توسط bta  | 

 

 انگار ملالی بود جز دوری تو...

+ نوشته شده در  ساعت 9 PM  توسط bta  | 

 

http://www.aesutech.ir/post-8.aspx

+ نوشته شده در  ساعت 10 PM  توسط bta  | 

 

تنهایی و بی آرزو بودنت تکان دهنده است...

 

عکس خودش را روی شیشه دید و از بخار نفس هایش یک لبخند جای دهانش کشید.

+ نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط bta  | 

مالیخولیا چنان اثری بر روح می گذارد که روح دیگر جرات جدا شدن از آن را ندارد... و مالیخولیایی کسی که متقاعد شده همه چیز را جز مالیخولیایش از دست داده... همه چیز جز مالیخولیایش که سخت به آن می چسبد...بیماری کسی که از خشم اینکه همه چیز نیست... با امتناع کودکانه ای تصمیم می گیرد هیچ چیز نباشد... تصمیم می گیرد از دنیا هیچ چیز جز آنچه به خود شباهت دارد نگه ندارد... افسردگی... و آسمان ابری... و من آسمان ابری را دوست دارم... زیرا که دریافتن فاجعه ای را در عمق وجودم تایید می کند و خود می دانم... این وافعا افتضاح است... 

+ نوشته شده در  ساعت 1 AM  توسط bta  | 

 

 روی پل که بایستی... گمانم رودخانه از زیر پاهایت می گذرد... اما چه فایده وقتی نه صدای آب را می شنوی و نه خنکایش را روی پوستت حس می کنی... حالا هر چقدر هم که بزرگ و قدرتمند باشی... آنقدر که حتی رودخانه از زیر پاهایت عبور کند... چه فرقی می کند... هر چه قدر هم که بزرگ باشی نه تو از رودخانه چیزی می دانی نه خدا از رنج انسانها... گاهی بار این زندگی بد جور روی دوشم سنگینی می کند... بارها از خودم می پرسم:سلام. چطوری؟راستی تو مرگ بلدی؟   و باز به خودم جواب می دهم: سلام. تو مرگ بلدی؟ و باز خودم را سرزنش می کنم: راستی چه خوب بود که آدم مرگ بلد باشد...  حالا روی پل که ایستاده باشی فرقی ندارد که چه و که باشی... مهم این است که از لمس ظریف آب خیلی خیلی دوری... مثل خدا از این همه غم و غصه ی این آدم های فلک زده.

+ نوشته شده در  ساعت 11 PM  توسط bta  | 

 

به پایان نزدیک است...

+ نوشته شده در  ساعت 4 PM  توسط bta  | 

به کسانی که وقتی پای مصالح عموم به میان می آید از مصالح خصوصی و نظرات شخصی صرف نظر می کنند،به کسانی که در سیاست مملکت اهل سازش نیستند و تا آنجا که موفق شوند مرد و مردانه می ایستند و یکدندگی به خرج می دهند و به کسانی که در راه آزادی و استقلال ایران عزیز از همه چیز خود می گذرند...

                                                                                              احمدآباد- آبان ماه۱۳۴۲-

هیچ چیز آنطور که هست نمی ماند... ما انسانهای فراموشکار تاریخیم... وقایع را از یاد میبریم... و اجازه می دهم جریان های فکری و سیاسی و مذهبی تاریخ را آنگونه که می خواهند به خوردمان  دهند... ما آزادی خواهانی چون مصدق را از یاد می بریم ... زیرا که ما همان آدمهای ۲۸ مردادیم که طلوع مرگ بر شاه می گوییم و غروب مرگ بر مصدق...

بعضی آدمها چون هستند زنده اند...بعضی ها هستند چون زنده اند...بعضی ها زنده اند چون هستند...بعضی ها نیستند ولی زنده اند...بعضی ها زنده نیستند اما هستند...بعضی ها هم زنده اند اما نیستند...

ما کدامیم؟هوم؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 10 AM  توسط bta  | 

I was spending my time in the doldrums
I was caught in a cauldron of hate
I felt persecuted and paralysed
I thought that everything else would just wait

While you are wasting your time on your enemies
Engulfed in a fever of spite
Beyond your tunnel vision reality fades
Like shadows into the night

To martyr yourself to caution
Is not going to help at all
because there'll be no safety in numbers
When the right one walks out of the door

Can you see your days blighted by darkness?
Is it true you beat your fists on the floor?
Stuck in a world of isolation
While the ivy grows over the door

So I open my door to my enemies
And I ask could we wipe the slate clean
But they tell me to please go fuck myself
You know you just can't win

 

http://ival33.dreamhosters.com/music/Pink%20Floyd/1994%20-%20The%20Division%20Bell/10-Lost%20For%20Words.mp3


+ نوشته شده در  ساعت 5 PM  توسط bta  | 

دلم از این روز ها می گیرد که از شیشه هم بی رنگ ترم برای این آدمها... بغضم را پشت شال گردن قرمزم که نصف صورتم را پوشانده می بلعم و روبروی دهها دوربین, بی صدا, فریادم را بالای سرم می گیرم...

اینجا هر روزش ۱۸ تیر است...سکوت تا کی؟

و دها فلاش سمفونی آشنایی را تکرار می کنند... ولی من خوب می دانم که هنوز از شیشه هم بی رنگ ترم برای این آدمها...  

 

پی نوشت: چه حالی دارد وقتی در این میان کسی از تو بپرسد "کدام دانشجو؟ کدام زندانی؟ پس چرا روزنامه ها نمی نویسند؟" از کجا بگویم؟ از کدام دانشجو؟ کدام دانشگاه؟ کدام روزنامه؟ سرم گیج می رود... لبخند می زنم و می گویم... شما جدی نگیر برادر...

+ نوشته شده در  ساعت 10 PM  توسط bta  | 

بعضی روزها هست که بی آنکه بدانی معجزه ای به اندازه ی تمام زندگی ات در آن رخ می دهد... مغزت به شدت کار می کند و بی خوابی دست از سر چشمهایت بر نمی دارد... از تماشاچی بودن خسته می شوی و جرقه ای ذهنت را به آتش می کشد... چشمهایت بازند و هیچ نمی بینی... هیچ نمی شنوی و  انگار سالهاست که به نقطه ای نا معلوم خیره مانده ای و جاذبه ی بازی نقشی که تو هر روز با آرزویش بیدار می شوی رهایت نمی کند... در صحنه هایی که دیده ای جا مانده ای و اینک در سکوت خود را... اعماق به خروش آمده ات را می کاوی... چیزهایی را که دیده ای به شدت متعلق به خود می دانی... می خواهی که خود را به تمامی بازی کنی... از بینده ی خود بودن خسته می شوی... و بی اندازه می خواهی که نقش خودت را بربایی...

افسارگسیخته...هرزه...عیاش...بگذار دیگران...همان دیگرانی که خود را روزی هزاران بار سانسور می کنند, هر چه می خواهند بنامندت... اصلا تو نمی خواهی که آنها دوستت بدارند...بگذار تو را از جرگه خود جدا کنند...آنرمال صدایت کنند و شیطانی و لا مذهب بدانندت... تو اما از به خود رسیدن لذت می بری... از سرودن شعرهای عجولانه و خالی کردن بطری ها مست می شوی و اوج می گیری و این آدمهای احمق را که تمام معیار ها نوک دماغشان است کوچک و کوچکتر می بینی... آنها تو را بد می خوانند بدون اینکه قادر به پاسخ گویی به این سوالت باشند که اگر خدا همه انسانها را خوب می خواست چرا آنها را مستعد تر به ایمان نیافرید...؟ و تو ایمان داری که بالاخره روزی همگی محو می شوند...

راچستر در Libertine و جوکر در The dark knight برای من یک درس بزرگ داشتند... آدمهایی قوی... آنهایی اند که چیزی برای از دست دادن نداشته باشند...

از دیدن johnny depp وقتی بی رحمانه آنچه تو می خواهی باشی را به تصویر می کشد خسته ام... گمانم وقت آن است که خود johnny depp باشم... روبه روی شما که تماشایم می کنید بنشینم... در چشمهایتان زل بزنم و بی محابا بگویم see the movie and I know that you would not like me... cose  I dont want you to like me

 

+ نوشته شده در  ساعت 10 PM  توسط bta  | 

 

چه ساعتی ست؟ (از ذهنت می گذرد)  چه روزی ؟ چه ماهی ؟ از چه سال ِ کدام قرن ِ کدام تاریخ ِ کدام سیاره؟

بی تابی نکن...

چیزی نمانده...

فراموش می شوی... هیچ می شوی... با رویا های سیاه و سفیدت یکی می شوی... دست و پا نزن... خاکستری های دردناک به زودی تمام خواهند شد... رویای یگانه ی بیتاب...تو مثل هیچ کس نیستی...آرام بمیر! آرام...

 

+ نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط bta  | 

مرا آیا امید رستگاری نیست؟

صدا بالنده پاسخ داد : آری نیست...

+ نوشته شده در  ساعت 10 PM  توسط bta  | 

صحنه ها مدام تکرار می شوند...من کوله پشتی ام را بر می دارم مبایلم را در اتاق رها می کنم...بند کفشم را محکم می بندم آنقدر که مچ پاهایم را بیازارد...و راه می افتم...به صدای قدم هایم گوش می دهم و راه می روم... قدم به قدم.... ایمان دارم که اندیشه های با ارزش قدم زنان می آیند...با خود می اندیشم... دلاورترین کسان هم در میان ما کمتر دل آن چیزی را دارد که می داند... 

ما آدمها موجودات با هوشی هستیم...آنقدر که می توانیم خود را گیج کنیم...سر خودمان را جایی گرم کنیم و وانمود می کنیم از بیماری فراموشی آن هم از نوع پیشرفته اش رنج می بریم...حافظه مان آب می رود و کوتاه می شود... ما خودمان را به آن راه می زنیم چون چیزهایی می دانیم که مرزهایشان محدوده ی شجاعتمان را پشت سر می گذارد...

آدم های این روزها آدمهای کتابهای کوتاه و داستانهای خلاصه اند...همه چیز را مختصر می خواهند و ار کوچکترین وقتهایشان برای حساب و کتابهایشان استفاده می کنند...اهل منطق اند و دو دوتاهایشان همیشه چهارتا می شود... صفر و یک می اندیشند و فراموش کرده اند در دنیایی زندگی می کنند که تعداد استثناهایش بسیار بیشتر از قوانین حساب شده شان است...زندگیشان سیکلی است که مدام تکرار می شود...تکرار می کنند تا فراموش کنند...فراموش می کنند تا فرار کنند...سرشان گرم کارشان است و گذر زمان را حس نمی کنند...

راه آمده را قدم زنان باز می گردم و با خود می اندیشم: چه بسا چیزهایی را که نمی خواهم بدانم...خردمندی بر دانش نیز حد می گذارد...

+ نوشته شده در  ساعت 0 AM  توسط bta  |